انگار پای ثانیه ها لنگ میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود
سکانس اول: نشسته ام رو به روی حضورت.دقیق شده ام به حرف زدن ها و برخوردهایت با دیگران،با خودم و با خودت.هر بار که به تو نگاه میکنم،اشتیاق دانستن جواب یک سوال تمام ذهنم را بهم میریزد. نمیدانم بپرسم یا نه ؟؟؟ سکانس دوم(باید سریع بروم سر اصل مطلب): سوال من این است.حتی نوشتن این سوال نفسم را بند می آورد: **تو واقعا دوستم داری** چرا تعجب کردی؟...!نه لطفا نگو که سوالم بچگانست. لطفا نگو*تو باید خودت از رفتارم بفهمی که دوستت دارم* من به رفتارت با خودم و دیگران خیلی دقیق شده ام. تو با همه آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من داری! از کجا باید بفهمم که دوستم داری.نکند که من برایت مثل دیگران هستم؟؟؟ سکانس سوم(من از لهجه ی فلسفی ات بدم می آید): به نظر من،ما باید به دیگران بااحترام و مهربانی برخورد کنیم. اما باید با افرادی که خیلی دوستمان دارند یا خیلی دوستشان داریم به شیوه ای متفاوت رفتار کنیم -البته این تفاوت باید طوری باشد که فقط خودمان و شخص مورد نظر آن را تشخیص دهیم-. سکانس چهارم: من دارم به تو،حرفهایت و رفتارت فکر میکنم.تو میگویی که من برای تو خیلی مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها میدهی اما من این حرفهارا لمس نمیکنم و این موضوع مرا عجیب اذیت میکند شاید تو داری به شیوه ی خودت به من محبت میکنی اما این شیوه همان شیوه ای است که برای همه ی اطرافیانت به کار میبری. سکانس پنجم: لطفا یک روز واقعا درک کن که باید مرا دوست داشته باشی،خیلی. تو الان سرت شلوغ است و نیخواهی درک کنی که من چه میگویم. امید وارم روزی که دراین مورد بامن هم عقیده میشوی، روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم. در غیر این صورت،با تمام احساسم برایت متاسفام. سکانس ششم: در ازدحام بی وقفه ی سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم **دوستت دارم!** تو مرا می فهمی من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا میخوانی من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی نمی نویسم .............. چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم چون می دانم هیچ گاه حرف هایمرا نمی فهمی! نگاهت نمی کنم .................................... صدایت نمی زنم ............................... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است! فقط می خندم ...................................... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام دلم مي خواهد همه شقايقهاي دنيا را جمع کنم ، ياسهاي سفيد و مريم هاي خوشبو را دسته کنم وروي تاقچه اتاقم بگذارم مي دانم که عاشق گلهايي چشمهايم را مي بندم و با عطر گلهاخاطرات مهربانيت و همه لحظات زيباي با تو بودن برايم تداعي مي شود دوستت دارم .... دوستت دارم .... دوستت دارم ...... عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد... به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست ................. وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم ............. وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم ............... من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام..... کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام.... متین ترکان. 


![]()
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی!



