تبليغاتX
اونی که عشقو یادم داد با عشق آزارم داد
اونی که عشقو یادم داد با عشق آزارم داد

انگار پای ثانیه ها لنگ میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

 

 

سکانس اول:

 

نشسته ام رو به روی حضورت.دقیق شده ام به حرف زدن ها و برخوردهایت

 

 با دیگران،با خودم و با خودت.هر بار که به تو نگاه میکنم،اشتیاق دانستن

 

جواب یک سوال تمام ذهنم را بهم میریزد.

 

نمیدانم بپرسم یا نه ؟؟؟

 

سکانس دوم(باید سریع بروم سر اصل مطلب):

 

سوال من این است.حتی نوشتن این سوال نفسم را بند می آورد:

 

**تو واقعا دوستم داری**

 

چرا تعجب کردی؟...!نه لطفا نگو که سوالم بچگانست.

 

لطفا نگو*تو باید خودت از رفتارم بفهمی که دوستت دارم*

 

من به رفتارت با خودم و دیگران خیلی دقیق شده ام.

 

تو با همه آدم های اطرافت همان رفتاری را داری که با من داری!

 

از کجا باید بفهمم که دوستم داری.نکند که من برایت مثل دیگران هستم؟؟؟

 

سکانس سوم(من از لهجه ی فلسفی ات بدم می آید):

 

به نظر من،ما باید به دیگران بااحترام و مهربانی برخورد کنیم.

 

اما باید با افرادی که خیلی دوستمان دارند یا خیلی دوستشان داریم

 

به شیوه ای متفاوت رفتار کنیم -البته این تفاوت باید طوری باشد که

 

فقط خودمان و شخص مورد نظر آن را تشخیص دهیم-.

 

سکانس چهارم:

 

من دارم به تو،حرفهایت و رفتارت فکر میکنم.تو میگویی که من برای تو خیلی

 

مهم هستم و نسبت به دیگران بیشتر به من بها میدهی

 

اما من این حرفهارا لمس نمیکنم و این موضوع مرا عجیب اذیت میکند

 

شاید تو داری به شیوه ی خودت به من محبت میکنی اما این شیوه

 

همان شیوه ای است که برای همه ی اطرافیانت به کار میبری.

 

سکانس پنجم:

 

لطفا یک روز واقعا درک کن که باید مرا دوست داشته باشی،خیلی.

 

تو الان سرت شلوغ است و نیخواهی درک کنی که من چه میگویم.

 

امید وارم روزی که دراین مورد بامن هم عقیده میشوی،

 

روز خیلی دوری نباشد و من در همین نزدیکی باشم.

 

در غیر این صورت،با تمام احساسم برایت متاسفام.

 

سکانس ششم:

 

در ازدحام بی وقفه ی سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم

 

**دوستت دارم!**

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط شقایق| |

 

تو مرا می فهمی

 

من تو را میخواهم

 

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

 

تو مرا میخوانی

 

من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم

 

و تو هم میدانی

 

تا ابد در دل من میمانی

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط شقایق| |
 
 
 
 
بچه ها این داستان را باید بخونین
 
 
 
واقعا خیلی قشنگ هست
 
 
 
بعدش نظر یادتون نره وووووووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!
 
 
 
 
 
 
 
با يه شكلات شروع شد!!!
 
 
 
من يه شكلات گذاشتم تو دستش اونم يه شكلات گذاشت تو دست من
 
 
 
من بچه بودم اونم بچه بود
 
 
 
سرمو بالا كردم سرشو بالا كرد
 
 
 
ديد كه منو مي شناسه ، خنديدم
 
 
 
گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست
 
 
 
گفت تا كجا ؟ گفتم دوستي كه تا نداره
 
 
 
گفت تا مرگ ؟ خنديدمو گفتم من كه گفتم تا نداره
 
 
 
گفت باشه تا پس از مرگ. گفتم نه نه نه نه تـــــــــــــــــــا نداره
 
 
 
گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ.
 
 
 
 بازم با هم دوستيم ؟
 
 
 
تا بهشت تاجهنم تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم ؟
 
 
 
خنديدمو گفتم تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار
 
 
 
اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا
 
 
 
اما من اصلا براش تا نمي ذارم
 
 
 
نگام كرد نگاش كردم باور نمي كرد
 
 
 
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه
 
 
 
دوستي بدون تا رو نمي فهميد
 
 
 
گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم باشه تو بذار
 
 
 
گفت شکلات
 
 
 
هر بار كه همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من باشه ؟
 
 
 
گفتم باشه
 
 
 
هر بار يه شكلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من
 
 
 
باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم. دوست دوست
 
 
 
من تندي شكلاتمو باز ميكردم ميذاشتم تو دهنمو تند و تند مي مكيدم
 
 
 
مي گفت شكموووووو تو دوست شكموي مني
 
 
 
و شكلاتشو مي ذاشت توی يه صندوقچه كوچولوي قشنگ
 
 
 
مي گفتم بخورش .... مي گفت تموم ميشه
 
 
 
مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه
 
 
 
صندوقش پر از شكلات شده بود
 
 
 
هيچ كدومشو نمي خورد من همشو خورده بودم
 
 
 
گفتم اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرما !!!!
 
 
 
اونوقت چيكار مي كني ؟
 
 
 
گفت مواظبشون هستم . مي گفت مي خوام نگهشون دارم
 
 
 
تا موقعي كه دوست هستيم
 
 
 
بعد من شكلاتمو مي ذاشتم توي دهنمو مي گفتم نه نه نه تــــــــا نه .
 
 
 
دوستي كه تا نداره
 
 
 
يك سال ،دو سال ،چهار سال ،ده سال ،بيــــــــست سالش شده
 
 
 
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
 
 
 
من همه شكلاتامو خوردم اون همه شكلاتاشو نگه داشته
 
 
 
اون اومده امشب تا خدا حافظی كنه
 
 
 
مي خواد بره . بره اون دور دورا. ميگه ميرم اما زود بر مي گردم
 
 
 
من كه مي دونم مي ره و ديگه بر نمي گرده
 
 
 
يادش رفت شكلات به من بده
 
 
 
من كه يادم نرفته . يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردنه
 
 
 
يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش
 
 
 
اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت
 
 
 
يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتاش
 
 
 
هر دو تارو خورد
 
 
 
خنديدم
 
 
 
مي دونستم دوستي من تا نداره !
 
 
 
مي دونستم دوستي اون تا داره !
 
 
 
مثل هميشه
 
 
 
خوب شد همه شكلاتامو خوردم اما اون هيچ كدومشو نخورده
 
 
 
حالا با يه صندوق پر از شكلاتاي نخورده چي كار مي كنه ؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 
امیدوارم هیچ دوستی ای آخرش خدا حافظی نداشته باشه
 
 
 
من که دوست ندارم با کسی دوست بشم که آخرش یه روز بیاد بگه که :
 
 
 
خداحافظ ...خداحافظ ...خداحافظ ...خداحافظ ...خداحافظ ...خداحافظ .
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط شقایق| |

 

 

نمی نویسم ..............  چون می دانم هیچ گاه

 

 

 نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم 

 

 

چون می دانم هیچ گاه حرف هایمرا نمی فهمی!

 

 

 نگاهت نمی کنم ....................................

 


 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی!

 

 

صدایت نمی زنم ...............................

 

 

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است!

 

 

 فقط می خندم ......................................

 

 

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

 

 

 

 

  دلم مي خواهد همه   شقايقهاي   دنيا را جمع کنم ،

 

 

 ياسهاي سفيد و مريم هاي خوشبو را دسته کنم

 

 

وروي تاقچه اتاقم بگذارم مي دانم که عاشق گلهايي

 

 

چشمهايم را مي بندم و با عطر گلهاخاطرات مهربانيت

 

 

 و همه لحظات زيباي با تو بودن برايم تداعي مي شود

 

 

 دوستت دارم ....  دوستت دارم .... دوستت دارم ......

 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!

 

 

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری

 

 

هرگز نفهمد چرا خیس نشد  محبت ره به دل  دادن صفای

 

 

 سینه میخواهد... به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه میخواهد

 

 

 اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست .................

 

 

وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم .............

 

 

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم ...............

 

 

من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام.....

 

 

کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....

 

 

 

 

متین ترکان. 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط شقایق| |
لینک باکس